|


بي بهانه سلام.
حالاكه دارم از چكه هاي كوچيك اشك واسه كلمه هاي آشفته ذهنم يه چيزي شبيه قايق مي سازم اينجا شبه، نه فكر كني حالا شبه ، نه عزيزم هميشه شبه تا تو يه وقتي ، يه روزي از راه دور با يه فانوس بياي و يه ريزه نور بپاشي رو غريبي اين دشت....
جايي خواندم كه يكي دانا تر از ما گفته بود،دردناكتر از بيماري عشق را هيچ حكيمي به چشم نديده است و انسان دچار هر درد سختي هم باشد ، درد عشق او بر تمامي دردهاي دنيا برتري دارد.
گفتند شنيديم اما ما كه نه ديديم نه چشيديم،بگذريم.....
امان از نقطه چين هايي كه غوغا ميكنند.
جان آن خوشبختي كه به قول خودت مضمون دعاهاي پنهان توست، يكبار تنها در خلوت آن شبهايي كه از هر دردي چشم برهم نمي گذاري و خوابت نمي برد براي اين تغيير ناگهاني پاسخي پيدا كن.
حكايت ما قصه دوغواص است كه درنهايت صميميت براي صيد مرواريد به دريا مي روندو يكي از آنها هرچه مرواريد بيشتري صيد ميكند يك قدم آن سو تر مي گذاردو نگاهش كم رنگتر به تماشاي غروب هاي باهم بودن معطوف مي شود، نه،اين بار ديگر نمي پذيرم كه من اينگونه تصور مي كنم وحالم خوش نيست.مي دانم بي حوصلگي عادت روزمره تمام انسانهايي است كه اغلب ناخواسته لحظه هاي عمرشان را با حادثه تزئين مي كنند، چرا تنها ما از اين حادثه خاكستري مثتثني ايم و تمام عشق هاي بدل شده به عادت را به حساب قحطي حوصله ونايابي دل خوش مي گذاريم.
خداوند سهراب را بهشتي كند اما اين دليل را اضافه مي كنيم كه او هم گفته ‹‹ دل خوش سيري چند؟ ››
ديگران مگه چگونه عشق مي ورزند؟ چگونه مي شود باور كرد كسي من از روي قشنگترين سوالهايش او را انتخاب كردم خودش نيز در پاسخ اين سوال دچار ترديدي وصف ناپذير شده باشد.
هميشه با خود گفته ام كه همچنان كه نيمي از عشق به شهامت گفتن است ، نيم ديگر آن هم به شهامت اعتراف براي بيان دلايل نه گفتن است و چقدر زيبا است اگر كسي در ميان راه حس كرد گردو غبار سواران دشت عشق گوشه راست چشمش را بدون اينكه عاشق كسي باشدو دلش براي كسي تنگ شود خيس ميكند، خيلي راحت انصرافش را روي يك برگ زرد بنويسد و به آب روان بسپارد، اما افسوس ما هم آمدنمان را جار مي زنيم و رفتنمان را پنهان مي كنيم تا دلمان هم پيش كسي باشد كه تركش مي كنيم وهم پيش آن كسي كه به نزدش مي رويم تا آن اولي صبر از ماندن تكه ديگر دلمان در نزد ديگري نداشته باشد،حق با شاعران دل كنده از آدمهاست .بگذريم...
اشتباه نشود روح مجنون هرگز كسي را كه از عشق خسته شده نخواهد بخشيد ومن از آنهايي هستم كه اگر روح سر فصل هاي دنيا از من آزرده باشد خواب به چشمم نخواهد آمد، راستي نكند نقاشي هاي ناشيانه اين قلم فرسوده خاطر نازنينت را رنگ آزار بزند و نكند گمان كني من از آن همسفرهايي هستم كه ميان راه خستگي را بهانه ميكنند وشهامت اعترافش را ندارند.نه، اشتباه ميكني، بزار پس برايت در نامه بعد مي گويم.
باور كن ديگه خسته شدم ودست هايم درد مي كند كه آنقدر نوشتم وخطي خطي كردم.
در آخر از سهراب نيم اجازه اي گرفته برايت مي نويسم : ‹‹ تا تو هستي زندگي بايد كرد ››
( نامه ها و پست هاي اين وبلاگ براي كسي فرستاده وارسال نشده ومنظورم فرد خاصي نيست وفقط زايده تخيلات خودم هست ) ‹‹ كوچيك شما مرتضي ›› |