تبليغاتX
رفیق روزتنهایی
رفیق روزتنهایی



نامه

                

چه سلامی؟! چه نگاهی! وقتی شانه هایت مدتهاست به علامت نمی دانم بالاست و انگار حالا حالا ها هم خیال پایین آمدن نداره.....چه تابستانی؟! وقتی یک عالمه از برگها هنوز پایین نیومده به خاطرش خودکشی کردند.....چه گرمایی؟! وقتی دیگر مه آه من یخ دستانت را حتی تکان هم نمیدهد.....چه بهانه ای ؟! وقتی تمام بهانه ها را گرفته ای و دیگر گرفتنش از نگرفتنش برایت سخت تر است.....چه حرفی؟! وقتی تمام حرفها را زده تصمیم رفتنت را روی دیوار هر پس کو چه ای نوشتی و من فقط خواندم..... چه تولدی؟! وقتی تمام شمع های دنیا را زیر دین ناز سوسوی چشمانت سوزاندی.....چه دوست داشتنی؟! وقتی به تعداد حروف دوست داشتن هم دوستم نداری.......چه نامه ای؟! وقتی نخوانده تک تکشان را مثل سبزه های هفت سین سنتهایمان به آب روان می سپاری شاید آن سوی رود نمی دانم کجا؛ کسی با خواندن خطی از آن به زندگی باز می گردد....

دریغ از یک شب باراني ،دریغ از بارانی که یک شب مهتاب بیاید و محض خاطر صورتی بودن چند دانه شمعدانی قلمه زده گلدان معصوم آن خانه دور اما قشنگ؛نخستین حرف نمیدانم تو را برای همیشه بدزدد و نه بر آب روان بلکه این بار به خاک مهربان بسپارد.این دفعه جوری نوشتم که ندانی خط کیست و آنوقت که تمامش را خواندی ؛یک بار هم کار تو مثل کار ما ؛ از کار گذشته باشد..

با دو جمله نامه خود را فعلا به پايان مي رسانم چون خيلي مريضم،ببخشيد.....             

 اگر یک روز نتوانستیم گناه کسی را ببخشیم از بزرگی گناه او نیست از کوچکی قلب ماست....!          

ای کاش هیچ وقت بهار دوستی مان به زمستان بی وفایی تبدیل نشود و دوریمان همانند پاییز اشک نریزد.

 ( نامه ها و پست هاي اين وبلاگ براي كسي فرستاده وارسال نشده ومنظورم فرد خاصي نيست وفقط زايده تخيلات خودم هست )  ‹‹ كوچيك شما مرتضي ››

 

چهارشنبه نهم بهمن 1387 توسط مرتضی |

نامه

بي بهانه سلام.

حالاكه دارم از چكه هاي كوچيك اشك واسه كلمه هاي آشفته ذهنم يه چيزي شبيه قايق مي سازم اينجا شبه، نه فكر كني حالا شبه ، نه عزيزم هميشه شبه تا تو يه وقتي ، يه روزي از راه دور با يه فانوس بياي و يه ريزه نور بپاشي رو غريبي اين دشت....

جايي خواندم كه يكي دانا تر از ما گفته بود،دردناكتر از بيماري عشق را هيچ حكيمي به چشم نديده است و انسان دچار هر درد سختي هم باشد ، درد عشق او بر تمامي دردهاي دنيا برتري دارد.

گفتند شنيديم اما ما كه نه ديديم نه چشيديم،بگذريم.....

امان از نقطه چين هايي كه غوغا ميكنند.

جان آن خوشبختي كه به قول خودت مضمون دعاهاي پنهان توست، يكبار تنها در خلوت آن شبهايي كه از هر دردي چشم برهم نمي گذاري و خوابت نمي برد براي اين تغيير ناگهاني پاسخي پيدا كن.

حكايت ما قصه دوغواص است كه درنهايت صميميت براي صيد مرواريد به دريا مي روندو يكي از آنها هرچه مرواريد بيشتري صيد ميكند يك قدم آن سو تر مي گذاردو نگاهش كم رنگتر به تماشاي غروب هاي باهم بودن معطوف مي شود، نه،اين بار ديگر نمي پذيرم كه من اينگونه تصور مي كنم وحالم خوش نيست.مي دانم بي حوصلگي عادت روزمره تمام انسانهايي است كه اغلب ناخواسته لحظه هاي عمرشان را با حادثه تزئين مي كنند، چرا تنها ما از اين حادثه خاكستري مثتثني ايم و تمام عشق هاي بدل شده به عادت را به حساب قحطي حوصله ونايابي دل خوش مي گذاريم.

خداوند سهراب را بهشتي كند اما اين دليل را اضافه مي كنيم كه او هم گفته ‹‹ دل خوش سيري چند؟ ››

ديگران مگه چگونه عشق مي ورزند؟ چگونه مي شود باور كرد كسي من از روي قشنگترين سوالهايش او را انتخاب كردم خودش نيز در پاسخ اين سوال دچار ترديدي وصف ناپذير شده باشد.

هميشه با خود گفته ام كه همچنان كه نيمي از عشق به شهامت گفتن است ، نيم ديگر آن هم به شهامت اعتراف براي بيان دلايل نه گفتن است و چقدر زيبا است اگر كسي در ميان راه حس كرد گردو غبار سواران دشت عشق گوشه راست چشمش را بدون اينكه عاشق كسي باشدو دلش براي كسي تنگ شود خيس ميكند، خيلي راحت انصرافش را روي يك برگ زرد بنويسد و به آب روان بسپارد، اما افسوس ما هم آمدنمان را جار مي زنيم و رفتنمان را پنهان مي كنيم تا دلمان هم پيش كسي باشد كه تركش مي كنيم وهم پيش آن كسي كه به نزدش مي رويم تا آن اولي صبر از ماندن تكه ديگر دلمان در نزد ديگري نداشته باشد،حق با شاعران دل كنده از آدمهاست .بگذريم...

اشتباه نشود روح مجنون هرگز كسي را كه از عشق خسته شده نخواهد بخشيد ومن از آنهايي هستم كه اگر روح سر فصل هاي دنيا از من آزرده باشد خواب به چشمم نخواهد آمد، راستي نكند نقاشي هاي ناشيانه اين قلم فرسوده خاطر نازنينت را رنگ آزار بزند و نكند گمان كني من از آن همسفرهايي هستم كه ميان راه خستگي را بهانه ميكنند وشهامت اعترافش را ندارند.نه، اشتباه ميكني، بزار پس برايت در نامه بعد مي گويم.

باور كن ديگه خسته شدم ودست هايم درد مي كند كه آنقدر نوشتم وخطي خطي كردم.

 در آخر از سهراب نيم اجازه اي گرفته برايت مي نويسم :                ‹‹ تا تو هستي زندگي بايد كرد ››

 ( نامه ها و پست هاي اين وبلاگ براي كسي فرستاده وارسال نشده ومنظورم فرد خاصي نيست وفقط زايده تخيلات خودم هست )  ‹‹ كوچيك شما مرتضي ››

چهارشنبه ششم آذر 1387 توسط مرتضی |

وصیت نامه

 

       

خدا وصيت منو گوش بده نامه ام رو بخون؛شايد ديگه من نباشم مواظب عشقم بمون؛مي سپارمش بهت مي رم تموم تارو پودمو ؛يه وقت نياي برنجونيش كسل كني وجودمو؛خدا يه وقت كسي نياد بدزده قلب سادشو كسي نياد تو زندگيش بشينه زير سايشو بهش بگه دوسش دارم؛خيلي بده زمونه الان؛خدا سپردمش بهت مواظب عشقم بمون.

فردا قراره منو تو از هم ديگه جدا بشيم فردا قراره همدم گريه بي صدا بشيم؛تو كوچه هاي بي كسي نيستي و پرسه مي زنم آي آدما نگاه كنيد غريب شهرتون منم؛يادش بخير منو تو يه قلب پاك و بي غرور ؛حالا چي شد عوض شدي دلت كجاست سنگ صبور .

كي قراره تورو فردا ازم بگيره ؛كاش خونش ويرون بشه آتيش بگيره ؛ما بايد فردا رو از دنيا بگيريم ما اگه از هم جدا بشيم مي ميريم؛ما بايد قدر اين روزها رو بدونيم ؛واي اگه فردا بياد تنها مي مونيم.

خدا شايد اين عشقي كه من ميگمو تو نشناسي نزديكترين كسم اونه خيلي دوسش دارم راستي يادم نره بهت بگم عزيزترين كسم اونه؛خودم مهم نيست اما اون نزار كه تنها بمونه؛بميرم واسه دلش گريه چقدر بهش مي ياد ؛وقتي كه حرسش مي گيره ديگه از من بدش مي ياد ؛اما وقتي آروم مي شه مي بينم من بغضم گرفت ؛همين ديوونه بازيهاش از اول چشممو گرفت؛حالا كه مجبوريم با همديگه ودا كنيم ؛بيا به ياد اون روزها همديگرو دعا كنيم؛يه وقت ديدي دعا گرفت خدا نذاشت جدا بشيم؛ اي واي داره فردا مي ياد بايد دست به دعا بشيم.

با قلب پاكت از خدا بخواه منو يه كم صبرم بده ؛هنوز نرفتي از پيشم دوريت داره زجرم ميده؛عزيزم يادت نره دنيا دو روزه نمي خام فردا دلت برام بسوزه ؛اي خدا حتي اگه دوسم نداره؛ تو مي توني نزاري تنهام نزاره.

 

      گفتم شايد نديدنت         از خاطرت دورم كنه

        ديدم نديدنت فقط             مي تونه كه كورم كنه

                                                      گفتم صداتو نشنوم              شايد كه از يادم بري

                                                         ديدم تو گوشام جز صدات           نيستش صداي ديگري

                                                                                                                       

 

چهارشنبه هفدهم مهر 1387 توسط مرتضی |

نامه

سلام صیاد؛ای یکی یکدانه سرو گلستان دلدادگی؛تولدت مبارک.

بزرگ شدی قهرمان! تو بزرگ شدی و من کوچک ؛دارم پا به پای شمع تولدت قطره قطره آب می شوم ؛ منت سر تقویمهایمان گذاشتی ؛ بهار را خجالت دادی؛اردیبهشت را سر افزار کردی؛آن عدد را تا ابد شرمنده خودت کردی و بقیه سیصد و شصت و چهار روز سال را اگر کسیبه نباشد حسرت به دل یک رویداد نقره ای گذاشتی ؛زیبا اینجا به احترام تولد تو یک شمعدانی و یک شمعدان خالی و یک شمع جدا جدا در حال سوختنن؛دل من را که نگو اگر می خواستی به حسابش بیاوری که همان اول این کار را می کردی ؛زیبا!من این آرزو را یک گوشه دنج دلم پنهان کردم که بیست و نه روز تولد پاییزی خودم به آن عدد رمز تولد بهاری تو را مثل سبزه هایی که روز سیزده به هم گره می زنند به هم گره بزنم و با هم جشن بگیریم؛آن رویا ها مرد ای زیبا....

داور تقدیر همه گلهای تو را قبول کرد و تنها گل دقیقه نود مرا افساید اعلام کرد.زیبا! من تمام شکوفه هایی راکه پیش از تولد تو رو روییدند تنبیه می کنم ؛ زیبا در خیالم جمع زدم و نذر کردم اگر دوستان خوبی برای هم شدیم چهل دل شکسته را بند بزنم اما انگار نشد ؛ شاید چون در آن صورت چهل هزار دل از شدت نرسیدن به تو می شکست که پیش چهل دلی که نذر کرده بودم به دست بیاورم هیچ بود .زیبا! هر چه کردم به جای کیک تولد رشته عشقم را از تو ئی که حتی دلت نمی خواهد شعر هایم را بخوانی ببرم نشد.....

ای کاش هیچ وقت بهار دوستی ما به زمستان بی وفایی تبدیل نشود و دوریمان همانند پاییز اشک نریزد    (مرتضی)

 

دوشنبه یازدهم شهریور 1387 توسط مرتضی |

نامه

 چه سلامی؟! چه نگاهی! وقتی شانه هایت مدتهاست به علامت نمی دانم بالاست و انگار حالا حالا ها هم خیال پایین آمدن نداره.....چه تابستانی؟! وقتی یک عالمه از برگها هنوز پایین نیومده به خاطرش خودکشی کردند.....چه گرمایی؟! وقتی دیگر مه آه من یخ دستانت را حتی تکان هم نمیدهد.....چه بهانه ای ؟! وقتی تمام بهانه ها را گرفته ای و دیگر گرفتنش از نگرفتنش برایت سخت تر است.....چه حرفی؟! وقتی تمام حرفها را زده تصمیم رفتنت را روی دیوار هر پس کو چه ای نوشتی و من فقط خواندم.....چه چه تولدی؟! وقتی تمام شمع های دنیا را زیر دین ناز سوسوی چشمانت سوزاندی.....چه دوست داشتنی؟! وقتی به تعداد حروف دوست داشتن هم دوستم نداری.......چه نامه ای؟! وقتی نخوانده تک تکشان را مثل سبزه های هفت سین سنتهایمان به آب روان می سپاری شاید آن سوی رود نمی دانم کجا؛ کسی با خواندن خطی از آن به زندگی باز می گردد....دریغ از یک شب بارانب ،دریغ از بارانی که یک شب مهتاب بیاید و محض خاطر صورتی بودن چند دانه شمعدانی قلمه زده گلدان معصوم آن خانه دور اما قشنگ؛نخستین حرف نمیدانم تو را برای همیشه بدزدد و نه بر آب روان بلکه این بار به خاک مهربان بسپارد.این دفعه جوری نوشتم که ندانی خط کیست و آنوقت که تمامش را خواندی ؛یک بار هم کار تو مثل کار ما ؛ از کار گذشته باشد..

دوستی وآشنایی یک اتفاق است اما جدایی یک قانون ؛پس بیا قانون شکن باشیم    

یکشنبه پنجم خرداد 1387 توسط مرتضی |

نامه

 

به نام اونکه انقدر آه کشیدم تا تورا برایم فرستاد

نمی دونم شاید سلام؛

گاهی دلم می خواهد بدانی حال من چگونه است اما بدان که من همیشه حال تو را می دانم.اغلب دلم برایت تنگ می شود هر لحظه یک بار تنفست می کنم.جای تعجب نیست یک دیوانه دارد با تو حرف می زند خودت قضاوت کن که اول دیوانه نبود و حالا خوشحال است که تو دیوانه اش کردی.

راستی آن چیزی که سال ها پیش بردی حالا کجاست؟  اینگونه نگاهم نکن؛دلم را می گویم.تنهایی گاهی سبب می شود که در دامنه های زندگی اتراق کنی و بار تحملت را بر شانه های کوه بگزاری تا خستگی ات کمی در برود. راستی چه حکمتی است که من بیشتر ؛غروب ها دلم برای تو تنگ می شود! نه فکر کنی که خورشیدی؛ نه عزیزم خورشید شب ها می رود و گل های آفتاب گردان را به حال خودشان می گذارد.اما جالب است که تو مهتاب نیستی که روزها بروی در حقیقت تو هیچ وقت نمی روی که قرار باشد بیایی.

اولین بار که رفتی هنوز این معما را نمی دانستم اما آن وقت که با لحنه فر یادی ات مانع چکیدن اولین تگرگ اشکم شدی فهمیدم رفتن نوع ماندنست و تورفتی که که بمانی و ماندی.

بگذار پرنده سرگردان نگاهم در پناه آلا چیق مژگان مجنونت تا ابد احساس آرامش کند وآتش عطشم را با جرعه ای که هیچ کس هرگز از هیچ چشمه ای ننو شیده ؛ خاموش نه ؛شعله ورترش کن. من کلبه خوشبختی ترا روزی با گلهاهای شوقم فرش خواهم کرد و برایت سایبانی از جنس پناه پروردگار خواهم ساخت و قشنگترین لحظه هایم را به پروردگار خواهم ساخت وقشنگترین لحظه هایم را به پای ساده ترین دقایقت خواهم ریت تا باز هم بدانی که من عاشق ترین پروانه بودم؛مجنون ترین دیوانه ات هستم وچه بخواهی ونخواهی در خانه ات خواهم ماند با عاشق ترین لهجه ای که یک مجنون با وفا سالها زیر سایه خورشید در صحرا آموخته استبا یک سبد آرزوی در حال رسیدن و سرخ ترین حس پرواز مرغی که می داند هرگز نمی رسد نه تنها به تو بلکه به هر کس که روزی ثانیه ای در این دنیا بوده؛به کسی که فرصت دارد هنوز هم در این دنیا بوده ؛ دیگه سرتو درد نمی یارم ؛منو ببخش ؛همیشه هرجا که هستی ونامه ام را با یک شعر به پایان می رسانم:

آنروز تو چه صمیمی با من دست دادی******* تنها تو دست دادی من هر چه هست دادم

 

جمعه بیستم اردیبهشت 1387 توسط مرتضی |

نامه





به نام سرفصل همه نامه ها چه آنهایی که نوشته شدند وچه آنهایی که سپید ماندند تا کاغذ سیاه نشوند

یک سلام پر رنگ و چندین نقطه چین .... به علامت جوابهایی که هرگز ندادی ویک دقیق سکوت !به احترام تمام لحظه هایی که در انتظار پاسخ تو مردند.فرض که دلت نخواست !به فرض که حوصله ات نیامد! به فرض که لایقش نبودم! فرض که دوستم نداری!نه خودم نه نامه هایم!!! این خودش قانع کننده ترین دلیل دنیاست.بی دلیلی هم خودش کلی دلیل است.لا اقل می گفتی(این هم که جوابی ننویسند جوابی است) دریغ از همین حرف چه می شود کرد تویی وعزیز کرده این دل رسوای سر گردان خودم؛ چه کارش کنم جواب هم ندهی بهانه ات را میگیرد بگذریم .....

حوالی همین روز های پژمرده نیامدنت انگار کسی از آسمان به من گفت شاید این عزیز کرده دلت شعر به دل مخملی اش نمی نشیند! حق بعد از تو با اوست این بار دیگرشعر نمی نویم نامه هایم را برایت می نویسم که در تنهایی پاییزی ام برای خودم نوشتم وبرای تو پاره کردم .حقیقتش فکر می کردم اگر می خواست از این زبان خوشت بیاید حرفهای عادی خودم را هم امتحانش کنم.راستی به دل نگیر بین نامه هایی که پاره کردم اسم تو همیشه با چند کلام قبل و بعدش سالم و دست نخورده ماند و حالا هم از روی همان اسم خودت نامه هایی تکه تکه شده را کنار هم چیدم و برایت نوشتم این بار هم اگر به دلت ننشست فکر دیگری می کنم .خدا را چه دیدی شاید پسندیدی خوب دیگر وفت چشمهای رو شن نازت را زیاد گرفتم بگو به روشنی خودشان کدری لهجه این مجنون آواره را ببخشند. ممنون که همیشه نا خواسته کمکم می کنی چه خودت ؛چه اسم قشنگت؛چه سفرت؛چه نیامدنت واین بار خم بی جوابیت که کانون از هم پاشیده نامه های پاره پاره ام را به هم پیوند زد ؛این نامه هم داره به پایان می رسه و ما از هم دور مانده ایم و نامه ام را با یک شعر به پایان می رسانم:

کی گفته پاییز اونه که باد برگا رو می ریزه ****** واسه کسی که عاشقه تموم سال پاییزه


پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 توسط مرتضی |



نام:مرتضي
فاميلي:افشاري
سن:22

ID : morteza_maf2007

شهر:تهران

((نامه هاي اين وبلاگ همه نوشته شده و منظورم فرد خاصي نيست و براي كسي فرستاده نشده ))


خدايا : من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري ! پس اي خدا! هيچ مي داني که بزرگوار آن است که گمشده اي را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يک کلام ... محتاج توام !
گاهی فکر می کنم زندگی یک پل است. یک پل بین تولد و ابدیت .....
در برابر دیار ناشناخته ی قبل از تولد و دنیای نا مفهوم و تاریک مرگ همه ی هستی؛ زندگی قابل لمس ما آدمها تنها یک لحظه است. برای یک لحظه روی پل زندگی قرار می گیریم؛ بازی می کنیم, می خندیم شیطنت می کنیم, عاشق می شویم... شکست می خوریم, پیروز می شویم؛ و بعد غم در دامانمان می نشیند... و سر انجام پیر و خمیده؛ با کوله باری از آرزوهای فرو ريخته از پل می گذریم و در ابدیت محو می شویم....
قلمم را در دستم لمس ميكنم و ميخواهم برايش قصه بگويم تا خوابش ببرد ولي نميدانم از چه بگويم! ميخواهم برايش از عشقهاي واقعي تو بگويم ميترسم متوجه دروغگوييام شود؛ ميخواهم برايش از چشمان معصومت بگويم در هراسم كه واقعا چشمانت را ديده باشد. تصميم گرفتم برايش از دستان مهربانت بگويم، گفتم شايد سنگيني سيليهات در ياد او هم باشد؛ من هنوز در فكر اين هستم كه چه از تو بگويم كه باورش شود؛ قلمم در خواب است و من در انديشه هستم كه چگونه به تو علاقهمند شدم اما به اين نتيجه رسيدم برايش از دل شكستهام بگويم چون هم دعاهاي روزانهام و هم اشكهاي شبانهام را ديده، او در تمام لحظهها خاطراتم را برايم مرور كرد.



دومین وبلاگ من

Designed By ParsTheme

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس